

آيا مايکل مان يک نابغه است؟
افرادي پيدا ميشوند که مدعياند مايکل مان يک نابغه است و همچنين وي را در ميان فيلمسازان شاغل در آمريکا مستعدترين و توانمندترين سازنده لحظات ناب سينمايي ميدانند. عمدتا به همين دليل است که بسياري از شيفتگان سينما چشم انتظار «دشمنان مردم» هستند. تماشاي فيلمي از مايکل مان آنهم فيلمي در قالب سنتي نوآر که وي در آن سررشته دارد درست مانند نظاره عظمت و وقار سبکي استادانهدر رسانه سينماست که رفتهرفته سبک در آن رنگ ميبازد. تماشاي فيلمي از مايکل مان به تماشاي فرد آستر ميماند که در فيلمي مشغول هنرنمايي است؛ يا به تماشاي يوهان کرايوف در حالي که نتيجه يک بازي چرند فوتبال را تغيير ميدهد. اينها صحنههايي هستند که ميتوان بارها و بارها از تماشايشان لذت برد. آن صحنهاي از «مخمصه» را به ياد بياوريد که پليس (آل پاچينو) ميفهمد وقتش رسيده تا به ملاقات رهبر گنگسترها (رابرت دونيرو) برود و با نقشهاي که کشيدهوي را در لسآنجلس به دام بيندازد. تاريکي شب لس آنجلس را فرا گرفته است (احتمالا زمان و مکان محبوب مان). وينسنت در نقش پليس از مجوز و ابزار لازم برخوردار است تا با کمک يک هليکوپتر در بزرگراهي که شخصيت شرور فيلم، نيل، در آن رانندگي ميکند فرود بيايد. اما وي به سمت يک ماشين تغيير مسير ميدهد و کمي بعد نيل را در ميان ترافيک پيدا ميکند. وينسنت نيل را مجبور به پارک کردن ميکند و هر دو قبول ميکنند به اتفاق هم يک فنجان قهوه بنوشند. به کافي شاپ برش ميخورد؛ دو مرد پشت يک ميز؛ برشهاي متقاطع بهوسيله مديومشاتهايي که حرف زدن آن دو را پوشش ميدهد. به عبارت ديگر هرگز کاملا مشخص نميشود که اين دو نفر در زمان واحد کنار هم حضور دارند. آندو صحبت ميکنند و به ما – به شما - بستگي دارد تا تصميم بگيريد آنچه ميشنويد سرشار از نبوغ و يا مملو از مهملات است. نه گفتوگوهاي آندو فاقد حس و حال عاشقانه است و نه بازي چهره به چهره پاچينو و دونيرو چيزي غير از آنچه انتظارش را داريم است. حرفهايي هم که از دهانشان خارج ميشود چيزي جز اين نيست که: دزدها و پليسها شبيه هم هستند، کارشان را بايد انجام بدهند، کار خطرناک و تحميليشان را، اسلحه و ماشين دارند و معمولا به يکديگر احترام ميگذارند. اما اين چيزها در نهايت به مساله مرگ و زندگي ختم ميشود. به همين دليل است که آن دو (بازيگران و نقشهايشان) سر تعظيم در برابر يکديگر فرود ميآورند و ما هم بايد خيلي خشک مغز باشيم تا تحت تاثير فريبندگي، رفاقت و حرفهاي معمولي اما مدهوشکنندهاي که آن دو به زبان ميآورند قرار نگيريم. بگذاريد يک چيز را به يادتان بياورم: دزدها و پليسها شبيه هم نيستند. نميخواهم تقديرگرايي مندرسي که بر اساس آن برخي از پليسها فاسد هستند و برخي از دزدها شريف را به چالش بکشم. چه بسا که همينطور باشد. اما تفاوت در نحوه نگرش آنها به جامعه و آرمانهايشان نبايد تحت تاثير تشابهات زودگذر و سطحي قرار بگيرد. اگر در زندگيتان از جنايتکاران زخم خورده باشيد ميدانيد که ميان آنها و پليسها تفاوت وجود دارد. بگذريم از اينکه سينما ميتواند آنان را به شکل دو نوع سامورايي به تصوير بکشد که در جدالي تماشايي به جان هم افتادهاند؛ بگذريم از اينکه مايکل مان با تجاهلي خودخواسته آنان را کنار هم قرار ميدهد.
با اين حال مايکل مان 66 ساله بهترين پيرپسر فيلمساز در جهان است. وي دانشگاه را در ويسکانسين و در مدرسه سينمايي لندن تجربه کرد و در محصولات پليسي/جنايي تلويزيون خوش درخشيد: مان تهيهکننده اجرايي سريال «ميامي وايس»بود و گام مهمي در سبک و سبکپردازي خشونتهاي خياباني برداشت.
وي تغيير مسير هم داشته است: «آخرين بازمانده موهيکانها» (شايد بيعيب و نقصترين فيلمي که مان در آن از طرحي از مد افتاده در زمينه قهرمانها و شرورها استفاده ميکند) و «افشاگر» (روايتي هوشمندانه از سرمايهسالاري و مصالحه ميان شرکتهاي بزرگ و رسانه). اما مان هرگز از مواجهه کلاسيک قانون و بينظمي و اثبات اين نکته که انسانهاي جانب خير و شر هيچ تفاوتي با هم ندارند فاصله نگرفته است: «سارق»، «شکارچي انسان»، «مخمصه»، «همدست/ شريک جرم»، «ميامي وايس» و «دشمنان مردم». وي تنها يک فيلم دارد – علي – که از پايه و اساس علاقهاي به آن ندارم. با اين حال در همه فيلمهاي وي صحنههايي وجود دارد که ميتوانم بارها و بارها به تماشايشان بنشينم. به علاوه حفظ شور و قدرت در مسير «سارق» تا «ميامي وايس» و نرفتن به سمت ادا و اطوار و اعمال ابلهانه حتما کار سختي بوده است.
البته مان در ژانري فيلم ميسازد که به فروش نياز دارد و به همين دليل در فيلمهايش تا حد زيادي از سطح شعور جوانان فراتر نميرود. با توجه به تمام اين اوصاف وي را نه يک نابغه بلکه يک استاد ميدانم و عدم توازن در کيفيت فيلمهايش و سطح شعور آنها را تا حد زيادي به وضعيت کنوني سينما ربط ميدهم. بگذاريد مطلبم را اينطور تمام کنم که: شايد مايکل مان در 66 سالگي بايد به فکر فيلمي درباره سالخوردگي باشد (بسياري از شخصيتهاي فيلمهاي وي جوانمرگ شدهاند)؛ همچنين فيلمي که زنان هم در آن سهمي از نورپردازيپرزرق و برق داشته باشند.
درباره کريستين بيل
همزمان با فرا رسيدن زمان نمايش «دشمنان مردم»به کارگرداني مايکل مان صاحبنظران سينمايي ميتوانند با يک نتيجهگيري معقول ادعا کنند اين فيلم ميتواند بالاخره جايزه اسکار را نصيب جاني دپ کند. چرا که نه؟ دپ 46 ساله است، نقش تماشايي جان ديلينجر را بازي ميکند و سالهاست (تا حدي با کمرويي) پشت در آکادمي اسکار مانده است. اما نبايد فراموش کرد کريستين بيل هم ايفاگر نقش ملوين پرويس است که در نهايت ديلينجر را گير مياندازد. به علاوه اگر بازسازي «سه و ده دقيقه به يوما»را به خاطر داشته باشيد اين فخرفروشيهاي بنفاستر و راسل کرو نبود که در ذهن ماند بلکه بازيهاي تصنعي و بيحس و حال آن دو تحتالشعاع نگاه خيره آرام اما گيراي بيل قرار گرفت که به عنوان آدمي معمولي در انتظار لحظه مرگش به سر ميبرد.
اين روزها بيل همه جا ديده ميشود: وي چند هفته پيش ايفاگر نقش جان کانر در «رستگاري ترميناتور»بود و نقش بروس وين در «بتمن شروع ميکند» و «شواليه سياه» را هم بازي کرد. شايد خود بيل هم در «شواليه سياه» تصور کرده است هيث لجر حضور پرفروغي داشته است اما نبايد فراموش کرد بيل در اين فيلم جذابترين و افسردهترين بروس وين مجموعه فيلمهاي بتمن را به ما ارزاني داشت. کريستين بيل بازيگري به تمام معنا در سينماست.
با خواندن اين جمله هول نکنيد! بيل22 سال پيش يکي از بهترين بازيهاي سينمايي را در نقش يک کودک (پسرک رمان جي. جي. بالاد) و داجر خوش دست اردوگاه پناهندگان ژاپني در فيلم «امپراتوري خورشيد» به کارگرداني استيون اسپيلبرگ ارائه داد؛ فيلمي که براي من کماکان بهترين فيلم اسپيلبرگ است. بازي بيل در «سه و ده دقيقه به يوما» برايم يادآور بازي وي در «امپراتوريخورشيد» است. پسرکي که وي نقشش را بازي ميکند بيپدر و مادر و بي کس و کار است و هر روز در معرض مرگ قرار دارد و با روياي قهرماني و افتخار دست و پنجه نرم ميکند. بيل تحت تاثير موسيقياي که ميشنوند قرار ميگيرد و در صحنههاي مشترک با جان مالکوويچ و جو پانتوليانو حضور قابل قبولي دارد. در کنار ميراندا ريچاردسن هم اجمالا جنسيت و مادري را تجربه ميکند تا جايي که مردد ميماند وي را ستايش کند و يا از خود براند. احتمالا جاني دپ در نقش ديلينجر با شنيدن اين چيزها کمي گرفتار ترس ميشود.
پس کريستين بيل هم يک اسکار بدهکار است چرا که هيچکس وي را براي بازي در «امپراتوري خورشيد»نامزد جايزه اسکار هم نکرد. وي بچهاي اهلهاورفولد در پمبروکشاير بود؛ همان پسرک «هنري پنجم» کنت برانا و همينطور جيمهاوکينزي که در «جزيره گنج» کنار چارلتون هستون در نقش لانگ جان سيلور ميايستاد. وي جوانک فيلمهاي «شاهزاده ژاتلند»، «تصويري از يک بانو»، «زنان کوچک» و «مأمور مخفي» هم بود. وي حتي نقش عيسي را در سريال «مريم؛ مادر عيسي» بازي کرد.
بازي کردن در نقش عيسي هميشه يک گام مثبت در حرفهبازيگري محسوب نميشود اما بيل با نقش پاتريک بيتمن در فيلم «رواني آمريکايي» يکي از خونسردترين هيولاهاي مدرن را به نمايش گذاشت و موقعيت خود را ارتقا بخشيد. «رواني آمريکايي» فيلم فوقالعادهاي نبود و برعکس پروژهاي محسوب ميشد که سازندگانش احتمالابا ترس و هراس به سمتش رفتهاند. اما توانايي بيل در تزريق ابهامي هولناک به عبارت «برش تميز» همزمان مرعوبکننده و متقاعدکننده بود. وي با چهره يک جوان خوش قيافه که نابودي و هراس را هم در خود جاي ميداد سزاوار موقعيت بهتري بود. بيل در آن فيلم بيشک همان بچهکمپ پناهندگان فيلم «امپراتوري خورشيد» را در بزرگسالي به ياد ميآورد.
«رواني آمريکايي» 9 سال پيش ساخته شد و بيل از آن زمان تاکنون صبر پيشه کرد و تمرينات سختي را از سر گذراند. وي به مسيرهاي غير منتظرهاي کشيده شد و از نقشهاي ستارهاي بازماند اما همواره در مسير پيشرفت گام برداشت: «ماندولين کاپيتان کورلي»، «لارل کنيون»، «ماشينيست»، «جهان جديد»، «سپيده دم نجات» ورنر هرتزوگ و «پرستيژ». در عوض وي خود را در قالب يک بازيگر شخصيتمحور نماياند و نشان داد که آدم براي اثبات تواناييهاي خودش تا 35 سالگي که سن کنوني وي است هم وقت دارد. اگر من جاي جاني دپ بودم نگران ميشدم. فارغ از تمام اين حرفها مگر نميدانيد دپ قرار است در «دشمنان مردم» چه کار کند؟ وي قرار است بنابر يک عادت قديمي سينمايي به سمتتان شليک کند و پوزخند بزند. غافل از اينکه آدمکشهايي که مانند کريستين بيل در سايه قانون جاي گرفتهاند اغلب شمايلهاي تاريکتر و جذابتري به شمار ميروند چراکه آنها آدمکشي را وظيفه خود ميدانند.
10 فيلم برتر گنگستري به انتخاب من
دشمن مردم/ ويليام ولمن (1931)
ميتوانيد فيلم را با اين نوستالژي ببينيد که: اه؛ ببين جيمز کگني چطور گريپفروت را در صورت ميا کلارکز له ميکند. همان جيمز کگني که در خيابان باران خورده پايين شهر به رگبار بسته ميشود (با دوربيني که هم سطح خيابان است) و در حالي که مانند يک موميايي در چيزي پيچيده شده مرده و سوراخ سوراخ جلوي در خانهمادرش رها ميشود. اين ديگر چه جور گنگستري است؟ وي يک شرور جوان است که به موفقيت دست مييابد اما در نهايت مغلوب ميشود. فيلم با پيغام هشداردهنده و سختگيرانهاي به پايان ميرسد که بر اساس آن جامعه بايد شر هيولاهايي مانند کگني را از خود کم کند! با تماشاي اين فيلم ميتوانيد يکبار ديگر صداي تمسخرآميز کگني را بشنويد که ميگويد: «داري با من شوخي ميکني؟» جذابترين چيز اين مطالعه تصويري در رفتار گستاخانه اين است که کگني يک تنه مياندار آن است. جذابيت در لباس پوشيدن، سوار ماشين شدن، پول دسته کردن و آزادانه صحبت کردن وي (دشمن مردم يک فيلم ناطق است و گستاخيهاي زباني، صداي شليک اسلحه و جيغ و صداي سيلي که بر صورت فرود ميآيد در سرتاسر آن به گوش ميرسد). و فراموش نکنيد که کگني قرار بود نقش مکمل مثبتتر را بازي کند و نقش رهبر گنگسترها را به ادوارد وودز بسپارد. کارگردان فيلم ويليام ولمن مسير دوگانهاي را خلق کرده است: عاشق جيمز کگني ميشويم و همزمان از او ميترسيم.
فرشتگان آلوده صورت/ مايکل کورتيز (1938)
فيلم گنگستري در اوايل دهه 1930 شکل گرفت. اما به خشونت شهري دامن زد و اين احساس را به وجود آورد که چنين فيلمهايي ممکن است براي جوانان مضر باشند. به همين دليل کگني تغيير مسير داد و نقش پليسها، کارآگاهها و قهرمانها را بازي کرد يا به سمت فيلمهايي رفت که مانند «فرشتگان آلوده صورت» از جديت اخلاقي عجيبي برخوردار بودند. داستان فيلم از عنوانش قابل تشخيص است: بچههاي بد ما فرشتههايي هستند که به انحراف کشيده شدهاند؛ آنها تحصيلاتي نداشتهاند، گرفتار رفقاي ناباب شدهاند و براي پولدار شدن به ميانبر اعتقاد داشتهاند. داستان از اين قرار است که روزي روزگاري دو پسر – رفقاي خياباني - بودند که در بزرگسالي به کگني (گنگستر مشهور راکي ساليوان) و پت اوبرين (يک کشيش احساساتي) تبديل شدند. چيزي که اوبرين را آزار ميدهد اين است که بچههاي محله راکي سوليوان را ميستايند و اوبرين هم از راکي ميخواهند خود را ترسو جا بزند و بچهها را از خود براند. راکي فرياد ميزند و چهره در هم ميکشد (که البته براي کگني اين کارها به رقص شباهت دارد) و بچهها هم پيغام را دريافت ميکنند: گنگستر نباشيد و به دنبال کسب و کار نمايش برويد.
نيروي شر/ آبراهام پولانسکي (1948)
در زمان جنگ جهاني دوم توافقي ميان استوديوهايهاليوودي وجود داشت مبني بر اينکه به سراغ فيلمهاي گنگستري نروند. به همين دليل بهترين گنگسترهاي دوران جنگ رابين هود در «ماجراهاي رابين هود» و بازيگران «نيروي هوايي»و همه فيلمهاي نظامي بودند. سپس بعد از 1945 فيلم نوآر حضور تيره و تار خود را به اثبات رساند. اين فيلمها اغلب به آدمکشهاي تنها و تک افتاده ميپرداختند. اما «نيروي شر» به کارگرداني و نويسندگي آبراهام پولانسکي نوآري است که مظنونان جديدي را معرفي ميکند و به سراغ يک خوانش مارکسيستي معتبر در باب چگونگي وجود پول در شهر ميرود. جان گارفيلد وکيل يک خلافکار در کلاهبرداري چهارم جولاي است. شايد معناي فيلم از اين قرار باشد که جنايات سازمانيافته سعي ميکند گردش پول را در کنترل خود نگه دارد. فيلم تفسير اجتماعي گزندهاي دارد چرا که اين گنگسترها انگلهاي نفرتانگيز جامعه به حساب ميآيند. آنها پول را از چنگ شما بيرون ميآورند و حتما ميدانيد که اين کار چه احساسي را به آدم منتقل ميکند. با انتخاب اين فيلم به استقبال گنگسترهايي در نورپردازي پرزرق و برق ميرويد. «نيروي شر» که هنوز هم مهجور است به شکل يک شعر سپيد نوشته شده و ديالوگهاي خويشتندارانهآن کارکردي همچون اسيد دارند. تمام طرفداران فيلمهاي گنگستري بايد به تماشاي اين فيلم بنشينند تا منظور من را متوجه شوند.
التهاب / رائول والش (1949)
جيمي کگني در سال 1942 استوديوي برادران وارنر را با دلخوري که در دو طرف ايجاد شده بود ترک کرد. هفت سال بعد هم کگني بازيگر و هم استوديوي وارنر به يک فيلم پرفروش نياز داشتند و يک نفر پيدا شد و به فکر احياي «دوران گذشته»فيلمهاي گنگستري افتاد. رائول والش فيلم را با تاکيد بر عناصر روانشناختي فيلمنامه کارگرداني کرد. کادي جارت (نقش کگني) يک شخصيت جديد و يک بيمار رواني است که از «سردردهايي» رنج ميبرد و مادري دارد که از او مراقبت ميکند. نقش مادر را مارگارت وايچرلي بازي ميکند که تا قبل از «رواني»هيچکاک حرف اول را در زمينه مادر قاتل ميزد. وقتي مادر ميميرد ترس بر جارت مستولي ميشود و وي را به جنون ميکشاند تا تساوي خشونت و ديوانگي موکد بشود. اما کادي نارو ميخورد: همسرش (ويرجينيا مايو) و ويک پاردو (ادموند اوبرين) دوست نزديک کادي و پليس نقشه خيانت به وي را طراحي ميکنند. کگني با ابزاري که فيلم در اختيارش قرار ميدهد يک تراژدي عجيب را رقم ميزند.
ديوانهوار مرا ببوس/ رابرت آلدريچ (1955)
بزهکاري در دهه 50 به قلمرو نوجوانان محدود شده بود («شورش بيدليل» را به ياد بياوريد). اما «ديوانهوار مرا ببوس»به کارگرداني رابرت آلدريچ رشد يافته و تا حد زيادي بيمارگونه است. فيلم در سطح داستان مايک همر (رالف ميکر)قهرمان محبوب رمان ميکي اسپيلان را تعريف ميکند که شبي از شبها دختري را در بزرگراه سوار ميکند و گرفتار دردسرهاي متعددي ميشود. اما فارغ از سطح مواجهه با جنايات سازمانيافتهاي مطرح ميشود که بر سر جعبهاي حاوي پرتو هستهاي درگرفته است. همر در فيلم فاشيستي است که درست مانند موسوليني در روزهاي بيکارياش راه ميرود. تمام زنهاي فيلم به نوعي ديوانه هستند، لسآنجلس به جهنمي زميني تبديل شده است و گنگسترها هم زمام همه امور را به دست گرفتهاند.
باني و کلايد/ آرتور پن (1967)
ديويد نيومن و رابرت بنتن ميخواستند فيلمنامهاي براي فرانسوا تروفو بنويسند. بنتن به عنوان يکي تگزاسي ياد کلايد بارو و باني پارکر افتاد؛ يک زوج سبکسر که از بانکها سرقت ميکردند و در سال 1934 به رگبار بسته شدند. جادوي سينمايي کار خودش را کرد و نيومن و بنتن هم بازيگران خوشچهرهاي مانند وارن بيتي و في داناوي را قاپيدند. لباسها و اسلحهها و ماشينها همه با دهه 30 تطبيق داشتند اما فيلم در سال 1967 از حس و حال اواخر دهه 60 و جوانان خشمگين از جامعه هم تاثير پذيرفت. اين فيلم شوري فراتر از عقل را به نمايش گذاشت و مخاطبان با تماشاي آن ياد گرفتند به جنايت بخندند و تصنيف «باني و کلايد» را زمزمه کنند. يک نسل از جوانان با کلايد هم عقيده شدند و داناوي در نقش باني هنوز هم يك خلافکار خوش قيافه است که هر پسري در آرزوي وصالش به سر ميبرد.
پدر خوانده/ فرانسيس فورد کاپولا (1972)
سازندگان فيلم ارتباطات ايتاليايي – مافيا – را برنميتابيدند و استوديوي پارامونت هم به دليل اقتباس از رمان به درد نخور ماريو پوزو حسابي به هم ريخته بود. انتخاب بازيگران هم به يک ميدان نبرد ميمانست (نزديک بود فرانک سيناترا يا رابرت ميچم به جاي براندو بازي کنند). اما کارگردان جوان فرانسيس فورد کاپولا به همان چيزي که اعتقاد داشت چسبيد: يک خانواده ايتاليايي در آمريکا با يک داستان اصلي که در خلال آن مايکل، بچه مثبت خانواده، به دام حرفه خانوادگي ميافتد و به طبيعيترين گنگستر نسل جديد تبديل ميشود؛ آرام، خوشلباس، خودمدار و مرگبار. هيچکس پيشبيني نميکرد اشتياق مخاطبان براي تبديل شدن به عضوي از اعضاي خانواده کورلئونه تا اين حد پيش برود. فيلم اسکار بهترين فيلم را برنده شد و پول زيادي به دست آورد. قسمت دوم «پدرخوانده» هم هراسانگيزتر و تاثيرگذارتر بود. آيا پدرخواندهها از گنگسترها حمايت ميکنند؟ آيا آنها بهترين فيلمهاي مدرن آمريکايي هستند؟ آيا همه ما بعد از تماشاي آن عضوي از اعضاي مافيا شدهايم؟
خرده خلاف/ ويليام فريدکين (1978)
جنايتکاران و گنگسترها تحصيل نکرده، داراي خوي حيواني و احمق هستند. با اين حال آنها هم روياپردازي ميکنند و اميدهايي در سر دارند و به همين دليل به اميد شانسهاي بزرگ به قمار دست ميزنند. فيلم به نويسندگي والون گرين و کارگرداني ويليام فريدکين حماقت گنگسترها را به نمايش ميگذارد.
صورت زخمي/ برايان ديپالما (1983)
«صورت زخمي»هواردهاکس (1932) که در آن پل موني نسخهاي از آل کاپون را بازي ميکند يک کلاسيک شايسته احترام است اما بازسازي سال 1983 به نويسندگي اليور استون و کارگرداني برايان ديپالما فيلم بهتري است. انتقال کنش داستاني به ميامي و کوبايي نشان دادن توني مونتانا و ديگر ياغيان ايدهاي هوشمندانه است و به پاچينو اجازه ميدهد با لهجهاي کوبايي صحبت کند. اين کار درست مانند اين است که آل پاچينو تمام خويشتنداريهايي که در نقش مايکل کورلئونه به جان خريده بود بيرون بريزد. به علاوه نسخه بازسازي شده «صورت زخمي» يک اپراي مدرن است (با موسيقي جورجيو مودرودر) و بازيهاي دلپذيري از اف. موري آبراهام، هريس يولين و رابرت لوجيا دارد. همچنين يک ميشل فايفر جوان دارد در نقش غنيمت گرانبهايي که توني شيفتهاش است و ماري اليزابت ماسترنتونيو در نقش خواهري که توني نميخواهد وي را با کسي قسمت کند.
رفقاي خوب/ مارتين اسکورسيزي (1990)
اگر «پدر خوانده» برداشتي ملايم، خودماني و اشرافي از مافيا ارائه داد در عوض «رفقاي خوب»به سراغ زندگي به هم ريخته و مملو از بياخلاقي مرداني موفق و خانوادههايشان ميرود. فيلمي به کارگرداني مارتين اسکورسيزي که بهوسيله اسکورسيزي و نيکلاس پيلهجي از رماني به قلم پيلهجي با نام «آدمهاي باهوش» اقتباس شده است. حاصل کار اثري حسابي مفرح اما تا حدي شلخته است.
ترجمه:یحیی نطنزی
منبع:روزنامه ی اعتماد ملی ۲۲تیر ۱۳۸۸