
راستی میتونید فیلم دشمنان ملت را از بخش فروشگاه سایت خریداری کنید.

هر كس فيلم «دزد» (Thief) به سال 1981 و «مخمصه» (Heat) به سال 1995 را از مايكل مان ديده باشد به درستي ميداند كه او فيلمسازي مسلط و متبحر در ساخت يك فيلم دزدي (Heist movie) است. بنابراين هيچ ترديدي نبايد داشت كه چرا اين نويسنده، كارگردان سراغ بزرگترين قصه سارق بانك يعني «جان دلينجر» رفته است. قصهاي كه به دهه 1930 برميگردد و زماني كه اكثريت آمريكاييها گرفتار يأس و نوميدي بودند و دلينجر توانست گيجكنندهترين جرم و جنايت را در آن دوره صورت دهد. شايد به همين خاطر هم بود كه به شكل يك قهرمان ملي محلي درآمد. جسارت او آن چيزي بود كه براي بيشتر آدمها در حقيقت نوعي رويا تلقي ميشد: دستبرد به بانكها و دستيابي به ثروتي كه در آن روزگار براي يك كارگر يا آدم عادي امري محال به نظر ميرسيد. مايكل مان خودش در شيكاگو بزرگ شد و در واقع جايي كه دلينجر سرقتهاي عمده بانك را در آنجا انجام داد. فكر و ايده ساختن فيلمي در اين باره سالها براي او به طول انجاميد. مان با خنده ميگويد: «بيوگراف تياتر ـ جايي كه دلينجر از پا درآمد ـ براي من خاطرهانگيز بود زيرا با همسرم در همان محل قرار ميگذاشتيم تقريبا حدود 30 سال پيش.»بازگشت به دهه 70 مقارن زماني است كه مايكل مان فيلمنامهاي در خصوص اولين روزهاي افبيآي نگاشت، همان موقع كه گنگسترهايي چون دلينجر تحتتعقيب بودند. او ميافزايد: «هيچ خبري نشد و كسي فيلمنامه را نپسنديد اما فكر ساخت چنين موضوعي در ذهن من سالها باقي ماند.» عنوان آن فيلمنامه «دشمن جامعه» (Public Enemy) بود. جاني دپ هم سالهاي سال دلش ميخواست نقش اين دزد افسانهاي را بازي كند. پدربزرگ او هم جزو كساني بود كه در دوران ممنوعيت مشروبات الكلي در جادههاي كنتاكي از دست پليسها ميگريخت. براي او هم گنگسترهايي مثل دلينجر يك جور ياغي ايدهآل محسوب ميشد. دپ ميگويد: «ممكن است خيليها با من مخالف باشند ولي او در زندگي واقعياش يك رابينهود بود.» شايد به اين خاطر كه دلينجر از ثروتمندان ميدزديد و به فقرا ميرسيد. بنابراين وقتي مان بازي در نقش دلينجر را به او پيشنهاد داد، نيازي به تفكر و تصميمگيري نداشت. فيلم مايكلمان ظاهرا بيوگرافي آن گنگستر و سرقتها و جنايات اوست با يك ستاره بزرگ خوشچهره و محبوب در قالبش و مسلسل دستي تامسون كه از او در نخستين روزهاي افبيآي دشمن شماره يك جامعه را ميساخت، ليكن بيشتر داستان به رابطه با دشمن و رقيبش ميپردازد. از جمله كريستين بيل به نقش «ملوين پرويس» كه مامور پسر طلايي جي. ادگار هوور - رئيس افبيآي -بود. بيل ميگويد: «او براي سازمان حكم كلارك گيبل را داشت. با وجودي كه در آن سوي قانون و نقطه مقابل دلينجر جاي داشت معهذا از لحاظي به يكديگر شباهت داشتند. پرويس در زمان خودش صاحب بهترين اتومبيل بود و هر روز به همراه شوفر به سر كار ميرفت. امروز او به مثابه كسي كه بيش از هر مامور ديگري در تاريخ بيشترين دشمنان جامعه را از بين برده، معروف است.» شك نيست كه در بين انبوه آثار تخيلي و پر از حقههاي سينما و مافوق قهرمانان، دپ و بيل در حقيقت اسپشل افكتهاي فيلمند. مايكل مان با فيلمهايش [از «آخرين موهاكها» گرفته تا «نفوذي»] نشان داده است كه ميتواند بازيگرش را وا دارد عميقا به درون شخصيت محوله نفوذ كند. هنگامي دپ با چمداني واقعي كه دلينجر طي يكي از فرارهايش جا گذاشته مواجهه ميشود، مان ميگويد بازيگر همچون كودكي كه در يك مغازه شيرينيفروشي است عكسالعمل نشان ميدهد. او حتي از لباسهاي اصلي دلينجر هم در فيلم بهره گرفته است. همچنين مايكل مان در مورد كريستين بيل معتقد است: «24 ساعت در روز و 7 روز در هفته درون شخصيت محوله زندگي ميكند.» به او فيلمهاي خبري دوران قديم را نشان داده و حتي به ديدار پسر پرويس در كاروليناي جنوبي رفته است. بيل ميگويد: «نميدانم لازم بوده يا نه اما وقتي در آنجاست پس نميشود ناديده گرفت.» با اين حال، رويارويي دپ و بيل آنقدرها وجود ندارد. بيل ميگويد: «ما فقط چند صحنه كوتاه با يكديگريم. در واقع شايد يكي. جاني به صورت سايه روشني است كه من به او شليك ميكنم.» فقط يك صحنه؟ مانند همان صحنه رابرت دونيرو و آلپاچينو در فيلم «مخمصه»؟ بيل اضافه ميكند: «خب، اشتباه نكنيد. فيلم درباره دلينجر است. من مكمل هستم. بنابراين تصور ديگري نداشته باشيد.» اگر به هر جهت ما دپ و بيل را آنگونه كه ميخواهيم در برابر هم نميبينيم، ولي يكي از صحنههاي مطلوب را با آن دو شاهديم وقتي واقعه ناگوار حمله افبيآي به سال 1934 به مسافرخانه «ليتل بوهيميا» در شمال ويسكانسين، دوبارهسازي شده است. مايكل مان با مهارت هميشگي در فضاي اصلي نشان ميدهد كه چگونه دلينجر از دست پرويس و مردانش ميگريزد. حتي اينك كه ماهها از ساخت آن ميگذرد، كريستين بيل به ياد ميآورد: «من گلولههاي بسياري به درون جنگل و در نيمههاي شب شليك كردم، باور كنيد هنوز مزه و طعم فلز و آهن را در دهانم حس ميكنم.»
منبع:روزنامه ی اعتماد ملی